رضا جايدري: آن روزها 6 يا 7 سال داشتم... دست كوچكم در دست پرمهر پدر است. مردي خموده، آرام آرام از سمت مقابل به ما نزديك ميشود. راه رفتنش به واسطهي دامنهي حرکتي دستهایش منحصر بهفرد است. پدر دستهاي كوچكم را به عنوان تذکر در دست ميفشارد و ميگويد: سلام كن! سپس خودش با مرد غريبه سلام و احوالپرسي نموده و مرا به او معرفي ميكند:
- پسرم رضا است!
- عامو خوئي؟
خجالت ميكشم! پا پس ميكشم و به پشت پاهای پدرم میخزم! به سمت منزل رهسپار ميشويم. بابا ميپرسد: چرا سلام نكردي؟ از شرمندگي قرمز ميشوم!
- ميپرسم: اين آقا كي بود؟
- ميگويد: رضا سقايي! از خوانندههاي بزرگ و خوشصداي لرستان است كه همه جا آهنگهاي او را گوش ميدهند! اين نام را به خاطر ميسپارم و زير لب ميگويم: رضا سقايي...
چند سال بعد كه بزرگتر ميشوم، آقا رضا را بعضاً در خيابان مطهري خرمآباد ميبينم. معمولاً پاتوق او مغازه اغذيهفروشي محسن اسدي است. آقا محسن از آن پرسپوليسيهاي دو آتشه است. آقا رضا هم همينطور! چه وجه اشتراكي از اين بهتر براي گذراندن ساعات بيهوده و عبث زندگی ملالآور و كل كل نمودن بر سر قرمز و آبي؟! آقا رضا از دنياي موسيقي به دنياي ورزش پناه آورده و چند سالي است كه پس از خاموشي آوايش به خاطر آن عمل جراحي لعنتي و تركشي كه بعدها در ازنا نصيبش شد، خود را به جاي دايهدايه، با آبي و قرمز مشغول ميكند!

به سفارش پدر و به اعتبار هنرش، هميشه از دور به او سلام ميكنم: آقا سلام!
- سلام روله! خوت خوئي؟ آقات خوئه؟
- ممنون. سلام ميرسونه!
- سلام برسو.
- چشم. خداحافظ
آقا رضا، انساني بيآزار، خاكي و دوستداشتني است و با همه بُر ميخورد! نسل من كه نه، نسلهاي قبلي با آواي او خاطرهها داشتهاند! از نسل ما هم كمابيش، هنوز كساني هستند كه نوارهاي آقا رضا را آرشيو كنند، اما دوران خوش حنجرهي طلايي لرستان، سالهاست كه سپري شده است...
يا كودكان شهر بيخبرند از جنون ما يا اين جنون، هنوز لايق سنگ نيست
روزی او را در مغازه فروش محصولات فرهنگي سوري در ابتداي خيابان مطهري ميبينم. يكي از خانمهاي همشهري كه گويا سالهاست ساكن ديار غربت شده، براي خريد جديدترين كاستهاي منتشر شده از هنرمندان لرستاني وارد مغازه ميشود. چشمش به آقا رضا ميافتد و باور نميكند چه كسي را ديده!
خداي من! آقاي سقايي! چقدر پير شدهايد! رو به صاحب مغازه ميكند و ميگويد: لطفاً قلمي بدهيد تا از استاد امضا بگيرم! آقا رضا بنده خدا جا ميخورد! مدتهاست كه كسي در ديارش چنين او را تحويل نگرفته است! چه ميتوان گفت؟ بازي روزگار است. آن جا كه مولا علي(ع) فرمود: دنيا دو روز است. يك روز با تو و يك روز بر تو!
سالهاست كه روزهاي با رضا بودن به روزهای بر رضا بودن تغيير يافته!

چند سال ديگر نيز ميگذرد و من باز هم بزرگتر ميشوم! سال 1375 است. به ورزشگاه تختي خرمآباد ميروم تا بازي تيمهاي فجر خرمآباد و بهپاك بهشهر را ببينم. امروز خيليها به عشق ديدن ناصر ابراهيمي مربي سابق تيمهاي ملي و دستيار علي پروين در پرسپوليس به ورزشگاه آمدهاند كه هدايت تيم بهپاك را بر عهده دارد.
چند هفتهاي است كه آقا رضا هم مشتري بازيهاي فجر شده! وقتي از هنر و کارت دور باشي به كارهاي ديگر براي سرگرم شدن دست ميزني! پرسپوليس تهران نشد، فجر خرمآباد كه ميشود. مرحبا به غيرتت كه هوادار تيمها و ورزشكاران شهرت هم هستي. رضا براي روحيه دادن به آنها، قبل و بعد از انقلاب هم همراه تيم به اين شهر و آن شهر هم ميرفت و برايشان آوازهاي حماسي لري ميخواند.
مشهدي كرمعلي نگهبان ورزشگاه، با نواي رضا بزرگ شده، درب زمين را براي آقا رضا باز ميكند تا داخل برود. آقا رضا از جلوي تماشاگران همشهرياش عبور ميكند. خيليها او را ميشناسند و به يكديگر ميگويند: هَه سه رضا سقايي! آقا رضا از كنار نيمكت تيم فجر عبور ميكند. چند بازيكن ذخيره روي نيمكت و كنار آن ولو شدهاند! آقا رضا سلامشان ميكند و آنها دستي تكان ميدهند. سقايي به سمت نيمكت بهشهريها روانه ميشود. اگر چه سالهاست دستش خالي است اما قلبش لبريزاز عشق و شايد دلش مالامال از درد و جفا!
ناصر ابراهيمي مشغول فرياد زدن بر سر بازيكنان تيمش است. آقا رضا به حدود 20 متري نيمكت بهپاك ميرسد كه چشم ناصرخان به او ميافتد. در حالي كه با سرعت به سوي آقا رضا حركت ميكند، چشم غرهاي به بازيكنان نيمكت ذخيره تيمش ميدهد و نهيب ميزند: به پا خيزيد! بيچاره بازيكنان نوشهري نميدانند چه شده، اما به دستور استاد بلند ميشوند و متوجه حضور سقايي ميشوند. ابراهيمي با آقا رضا ديدهبوسي نموده و براي لحظاتي، بازي به آن مهمي را فراموش ميكند! به اتفاق آقا رضا به سمت نيمكت ذخيره تيمش ميرود و سقايي بزرگ را به آنها معرفي ميكند و آنها به احترام حضورش، تا لحظهي ترك نيمكت هيچكدام نمينشينند!
با خود ميانديشم: غريبهها خيلي بهتر از ما احترام بزرگان و سرمايههاي ما را نگه ميدارند!
بيمهري دیگر در حق استاد را دو نفر از بزرگان عرصه موسيقي و ورزش لرستان نقل كردند: اوايل دهه 60، روزي رضا به عشق شركت در مراسم عزاداري سرور و سالار شهيدان راهي منطقه پشتبازار شد. او را با چشم گريان ديديم كه بازميگردد! علت را جويا شديم! گفتند: آقاي «ب» چند سيلي به صورت رضا نواخته و گفته است: آوازهخواني چون تو نبايد در اين گونه مراسمها شركت كند!
و بدينسان ظلم ديگري در حق مردي خوشطينت و هنرمند روا داشتند. « خدايا! اين قوم چرا با بزرگانشان چنين رفتار ميكنند؟ »
۱۷ شهريور 88، در شب ضربت خوردن اميرالمؤمنين به اتفاق گروهي از پيشكسوتان ورزش و بچههاي اداره ارشاد، به زيارتش رفتيم. آقا رضا و ناصر ميرزايي در كنار هم! وه! چه ابهتي! اما تف به صورت بيسيرت روزگار كه آن دو اسطوره را در چه حال و هوایی كنار هم قرار داده بود!
نگاه كمسو و بيفروغ آقا رضا، بغضم را ميشكند و صداي نحيفش كه: خوت خوئي؟ آقات خوئه؟
اشك در چشمانم حلقه ميبندد و ياد روزهاي كودكي ميافتم: ما همه خوبيم آقا رضا، اما خراب تو هستيم... رضاجان! چه بايد ميكرديم؟ آن که میگوید دوستت دارم، خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است... شرمندهایم بزرگوار، رويمان سياه، به خدا چند بار براي مصاحبه و رساندن فرياد مظلوميت تو و ناصر ميرزايي اقدام كرديم، اما چه كسي بايد پاسخگو ميبود و اقدام ميكرد؟ واگذارش به فرداي قيامت...
آري! آقا رضا بايد احترام را از غريبهها و يا هماستانيهاي ساكن غربتش ميديد. تا زماني كه در قيد حيات بود، مسؤولين لرستان بزرگش ندانستند و برايش كاري نكردند، اما تشييع پيكر پاك او نشان داد كه جایگاه محبوبیتش بین مردم تا چه حد است و هنرمندان براي هميشه با آثارشان ماندگار خواهند شد. استاد حسين پرنيا در مراسم تشييعاش چه خوش گفت: يا سقايي اهل خرمآباد نبود يا اين شهر متعلق به سقايي نبود!

محمدرضا سقايي معروف به رضا سقايي فرزند ابوالقاسم فرزند تيمور فرزند عليدوست سال 131۴ در كوچه رئيس ياور محله پشتبازار خرمآباد متولد شد. بعدها بنا بر دلائلي تاريخ تولدش را به 1329 تغيير دادند.
رضا از جواني هنر خياطي را آموخت و به اين حرفه مشغول بود تا زماني كه حنجرهي طلائياش، چرخهاي خياطي را هم به شور و شعف درآورد و سرانجام بر آنها چربيد تا رضاي دوزنده، رضا بازكنندهي قلوب گردد. آري! رضا دل مردم لرستان را به صدايش دوخت و تلخ و شيرين زندگي لرها، با نواي سقايي عجين شود.
آلبومهاي ماندگار تفنگ، قدمخير و موتورچي، رضا را به خانهي علاقهمندان موسيقي لرستان فرستاد و جايگاه او قلوب مردم شد.
بنا بر آن چه قبلاً به آن اشاره شد، شوربختي و بدشانسي به همراه پاراهاي ناملايمات در اواخر دهه چهارم زندگي گريبان رضا را گرفت و او را به سمت و سوي انزوا و گوشهنشيني سوق داد. دار و ندارش پس از سالها كار فرهنگي، حقوقي مختصر به مناسبت تركشي كه دريافت كرده بود شد و خانهاي قديمي در ابتداي خيابان سيروس واقع در منطقه اسدآبادي خرمآباد. در طول ۷۵ سال زندگی هرگز يار و همسری اختیار نکرد، اگر چه شكست در این عرصه را به تمام معنا ميشد از سيماي مظلومش مشاهده نمود.
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم...
در حقيقت همسر رضا صدايش بود و فرزندانش دايهدايه، دالكه و تفنگ! دست تقدير، سرنوشت بدتري براي او رقم زد و ۴ سال پیش دچار سكته مغزي شد. خانهنشيني و انيس شدن با تختي و بستري ناخواسته، كالبد نحيفش را روز به روز ضعيفتر كرد، تا در ستيز با بيتوجهي و بيماري، بیش از این دوام نياورد.
سرانجام صبح يكشنبه 27 تير 1389، روح پلندپروازش زمين و زمينيان بیوفا را به سوي معبود يكتا ترك نمود، بلكه از درگاه او مددی جويد! پيكرش را صبح شنبه دوم مرداد، به عنوان اولين هنرمند خرمآبادي، در قطعه هنرمندان آرامستان خضر خرمآباد به خاك سپردند. در مراسم تشییع وي كه ساعت ۸ صبح از مقابل اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان واقع در ميدان كيو(۲۲ بهمن) آغاز شد، سيدحسين صابري استاندار لرستان، حسن شريعتنژاد فرماندار خرمآباد، فتاح كمري مدير كل صدا و سيماي مركز لرستان، امين كمالوندي معاون ارشاد، منصور احمدي رئيس ارشاد خرمآباد و جمع كثيري از مردم، هنرمندان و ورزشكاران دیارش حضور يافتند.
پیرمرد نور چشم ما بود... روحش شاد و يادش گرامي باد.
![]()
ار بونمسي ميري دئه نميايي بار و بونت مينيام هر چي كه هائي
(اگر ميدانستم كه ميروي و ديگر بر نميگردي، درون كولهبارت هر چه دوست داشتي برايت مينهادم)
***
براي معرفي بهتر استاد سقايي، گفتوگوي رضا ساكي را با استاد سيدفريد قاسمي اينجا بخوانيد:
http://www.rezasaki.com/1389/04/31/goftogu-saghaee
+ نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 و ساعت
15:56 |